کجا تمام شدم؟!... حالم را نمي فهمم. حرف کمي نبود... حتما نبايد دروغ بگي تا دوستت بدارند. سراسر زندگي من به اندوه گذشت. من هرگز به شادي و آسايش عادت نکرده ام و آنچه که به آن جواني ميگند... و از اين جواني جز طعم شکست در خاطرم چيزي بر جاي نمي ماند.
کجا تمام شدم؟!...سکوت بود..و تعبير اين سکوت گيجم کرده .
.نفهميدم. رايحه را نفهميدم و گل وجودم را براي آنکه مهرباني ام را ببخشم، چيدم.(اينو تو يکي از رومانهاي بي سرته که خونده بودم نوشته بود)
باران را نفهميدم و چتر بر سر گرفتم. ارديبهشت و هوايش را نفهميدم و تنها زير آسمانش قدم برداشتم. خورشيد و گرمايش را نفهميدم و گرماي دلم را بي دريغ بخشيدم. نفهميدم و...
کجا تمام شدم؟!...شکستم. بي صدا شکستم. در خودم آرام شکستم... زندگي من روزهاست خاموش ماندن است و لحظه ها، همه تکرار همند.
وحالا مي خواهم ريشه احساس را در خودم ببندم. اين بار حتي اگر تو هم پايان انتظار مرا مژده ببخشي، هرگز نمي روم و حتي به زندگي فرصتي ديگر نمي دهم. من باور زندگي را نمي فهمم.
حقيقت زندگي من اين بود: آمدم... شاد نبودم ولي شادي آوردم و همه رو شاد کردم ... گرم نبودم ولي گرماي محبت را نثارت کردم... بي تاب و بي قرارت بودم اما نماندم، رفتم... و تو هر بار که مي آمدي، چقدر دور بودي از من، چقدر من فاصله داشتم از بودن تا نبودن تو...
حالا ناله هايم را چه کنم؟براي تنهايي ام يادي ندارم. خلوتم را چگونه پر کنم؟ ... نمي دانم. نه! نمي توانم بر گردم. اين زندگي هر روزش هزار سال است، صد هزار سال است.
و تو اگر اين رنج عظيم من را بعد ها خواهي ديد، من آن را همين روزها، همين شب ها، همين ساعت ها، همين دقيقه ها، همين ثانيه ها و لحظه ها، همين چه مي دانم چه بگويم... همين الان به چشم مي بينم، به دل حس مي کنم، به جان مي کشم...
من بيهوده مي خواستم زندگي را زيبا زندگي کنم. فقط بگو، تو مي داني من از کجا رو به نيستي رفتم؟! کجا تمام شدم؟!